رضا قليخان هدايت

2082

مجمع الفصحاء ( فارسي )

به مژگانت كه دل را هست مخلب * به زلفانت كه جان را هست معلاق به چابك‌خيزى آن بيستون كوه * به نازك طبعى آن سيمگون ساق به سيل اشك من كابيست خون رنگ * به دود آه من كابريست براق به خاك سم اسب خسرو عهد * كه باشد خسروان را كحل آماق به شصت او كه شد خياط اجسام * به دست او كه شد قسام ارزاق در شكايت از زمانه و مفاخرت از نسب خود گويد بر من زمانه كرد هنرها همه و بال * وز غم بريخت خون جوانيم چرخ زال كلكم ز دست بستد تير حسود شكل * بر من كمان كشيد سپهر كمان مثال چرخا چه خواهى از من عور برهنه پاى * دهرا چه خواهى از من زار شكسته‌بال از چشم باز توخته كن لقمه‌هاى بوم * وز ران شير ساخته كن طعمهء شغال اى پاى پيل فتنه مرا نرم‌تر بكوب * اى دست چرخ سفله مرا سخت‌تر بمال از مالشى كه كه يافت دلم روشنى گرفت * روشن شود هرآينه آيينه از صقال از زخم او چو طبل ننالم به‌هيچ‌روى * ور خود ز پشت من به مثل بركشد دوال وقتى چنين كه شاخ گل از خاك بردميد * طالع نگر كه بخت مرا خشك شد نهال عيبم همين‌كه نيستم از نطفهء حرام * جرمم همين‌كه زاده‌ام از نسبت حلال هستم ز نسل ساسان نز تخمهء تكين * هستم ز صلب كسرى نز دودهء نيال شهرى به خوش‌مذاقى چون چاشنى وصل * كلكى به نقشبندى چون صورت خيال زفتى نديده چشم كس از من بوقت جود * لا ناشنيده گوش كس از من گه سؤال دل را نشاط لهو نباشد پس از شباب * خورشيد را فروغ نباشد پس از زوال در مدح اتابك سعد بن بو بكر سپهر مقدرت و قدر سعد بو بكر آن * كه آفتاب جلال است و آسمان جمال ز تاب مهر تو گردد زمين پر از شعله * ز كوب گرز تو گردد جهان پر از زلزال گه عطا دل و دستت دو خاصيت دارند * بوقت آنكه گذارى وظايف آمال